بررسی حق صغار در استیفای قصاص و تعدد اولیای دم در استیفای قصاص- قسمت ۲

به این ترتیب برای تعیین و مشخص نمودن آن­ها باید به قواعد و مقررات قانون مدنی در باب ارث مراجعه کرد. برابر ماده ۸۶۱ قانون مدنی موجبات ارث دو امر است: سبب و نسب. از لحاظ سبب زن و شوهر است و علی­رغم این­که مطابق قانون جزء ورثه هستند؛ اما اولیای دم محسوب نمی­شوند و در این خصوص استثنا شده ­اند.
از لحاظ نسب نیز مطابق ماده ۸۶۲ ق.م اشخاصی که به موجب نسب ارث می­برند سه طبقه اند:
۱٫   پدر و مادر و فرزندان و فرزند فرزندان
۲٫   اجداد و برادر و خواهر و فرزندان آن­ها
۳٫   دایی و عمه و خاله و عمو و فرزندان آن­ها
و مطابق ماده ۸۶۳ قانون مذکور، وارثین طبقه بعد زمانی ارث می­برند که از وارثین طبقه قبل کسی نباشد. بنابراین برای تشخیص ولی دم نیز همان ترتیبی که از لحاظ طبقات مختلفه وراثت و قرابت در قانون مدنی مطرح است باید رعایت گردد .[۴]
بنابراین جنسیت در این مورد شرط نیست؛ لذا دختر و مادر از اولیای دم محسوب می­شوند و حق قصاص دارند.
نکته­ای که قابل توجه است این­که تشخیص اولیای دم در قالب موارد به آسانی امکان پذیر است؛ اما در مواردی که تشخیص آسان نباشد از دادنامه حصر وراثت استفاده می­ شود.
اما این روش نیز انحصاری نیست و دادگاه می ­تواند از راه­های دیگری نیز اولیای دم را شناسایی نماید .[۵]
ب : قتل عمدی
۱-مفهوم لغوی قتل
قتل عبارتست از لطمه زدن به حیات دیگری ؛ خواه بواسطه عمل مادی و فیزیکی باشد و خواه بواسطه ترک فعل . مثل اینکه مادری به طفل شیرخواره خود که تحت حضانت او است شیر ندهد تا او بمیرد و به هر حال باید قصد داشته باشد و در غیر اینصورت قتل غیر عمد صدق می کند .
۲-مفهوم فقهی قتل
فقها تعاریف متعددی از قتل عمد ارائه نموده اند: در تعریفی آمده است: « قتل عمد عبارتست از بیرون کردن روح معصوم و محترم از بدن انسان»[۶] و فقیهی دیگر قتل عمد را بدین صورت تعریف کرده است: « قتل عمد آن است که فاعل قصد قتل را داشته باشد و قتل را به همان نحوی که قصد کرده است واقع سازد؛ خواه آن قصد، اصلی باشد و یا تبعی و به شیء کلی ( غیر معین ) و یا به جزئی ( شخص معین ) تعلق گرفته باشد و با مباشرت یا تسبیب و یا هر دو . »[۷]
۳-مفهوم اصطلاحی قتل
قتل عمد جرمی است که شخص بالغ و عاقل با اراده و قصد قتل مرتکب آن شود و نتیجه مجرمانه آن را خواستار باشد و به تعبیر دیگر مراد از قتل عمدی آن است که قاتل از روی آگاهی و به اختیار خود به منظور کشتن مجنی علیه مرتکب جرم شود ، هر چند وسیله بکار رفته آلت قتاله و ابزار کشنده نباشد و بلکه قتل عمد تحقق پیدا می کند به قصد انجام ایراد ضرب از ناحیه جانی به شخص دیگر بوسیله ای که معمولا کشنده است ، هر چند در انجام ایراد ضرب قصد قتل مجنی علیه را نداشته باشد زیرا قصد به علیه را نداشته باشد زیرا قصد به انجام فعل مزبور مانند قصد به قتل است .
بنابراین در صورتی که جانی بدون قصد ، فعلی را انجام دهد که غالبا کشنده نیست و یا با قصد عدم قتل مرتکب آن فعل شود ، مانند آنکه کسی را با چوب سبکی بزنند و منتهی به فوت مضروب گردد آن را قتل عمد نمی توان دانست و در این حکم خلافی بین متاخرین نیست بلکه ادعای اجماع بر آن شده است . [۸]
قانون مجازات اسلامی مصوب ۱۳۹۲ نیز در تعریف قتل عمد در ماده ۲۹۰ مقرر می دارد: « جنایت در موارد زیر عمدی محسوب می شود:
الف- هرگاه مرتکب با انجام کاری قصد ایراد جنایت بر فرد یا افرادی معین یا فرد یا افرادی غیرمعین از یک جمع را داشته باشد و در عمل نیز جنایت مقصود یا نظیر آن واقع شود، خواه کار ارتکابی نوعاً موجب وقوع آن جنایت یا نظیر آن بشود، خواه نشود.
ب- هرگاه مرتکب، عمداً کاری انجام دهد که نوعاً موجب جنایت واقع شده یا نظیر آن، میگردد، هرچند قصد ارتکاب آن جنایت و نظیر آن را نداشته باشد ولی آگاه و متوجه بوده که آن کار نوعاً موجب آن جنایت یا نظیر آن می شود.
هرگاه مرتکب قصد ارتکاب جنایت واقع شده یا نظیر آن را نداشته و کاری را هم که انجام داده است، نسبت به افراد متعارف نوعاً موجب جنایت واقع شده یا نظیر آن، نمیشود لکن درخصوص مجنیٌ علیه، به علت بیماری، ضعف، پیری یا هر وضعیت دیگر و یا به علت وضعیت خاص مکانی یا زمانی نوعاً موجب آن جنایت یا نظیر آن میشود مشروط بر آنکه مرتکب به وضعیت نامتعارف مجنیٌ علیه یا وضعیت خاص مکانی یا زمانی آگاه و متوجه باشد.
ت- هرگاه مرتکب قصد ایراد جنایت واقع شده یا نظیر آن را داشته باشد، بدون آنکه فرد یا جمع معینی مقصود وی باشد، و در عمل نیز جنایت مقصود یا نظیر آن، واقع شود، مانند اینکه در اماکن عمومی بمب گذاری کند.»
ج : ولایت
۱-مفهوم لغوی ولایت
ولایت به فتح وکسر « واو » در معانی دوستی[۹] ، نصرت[۱۰] ، فرمانروائی[۱۱] ، نزدیکی[۱۲] ، همسایگی و تبعیت بدون فصل آمده است . [۱۳]
« ولایه الشیء » به معنای قیام و صاحب اختیار بودن آن است . « ولایه الرجل » به معنی یاری او و دوست داشتن اوست .[۱۴] جمع این کلمه بصورت اولیاء آورده شده است .
۲-مفهوم اصطلاحی ولایت
اما از نظر اصطلاحی همه تعاریف ولایت را می توان در دو دسته جمع آوری نمود :
دسته اول ، سه نوع تعریف در مورد بحث ارائه داده اند:
۱ ـ بعضی از فقها ، ولایت را « سلطه و اقتداری دانسته اند که قانون به جهتی از جهات به کسی می دهد تا امور مربوط به غیر را انجام دهد » .[۱۵]
۲ ـ برخی از فقها شبیه همین تعریف را در ولایت آورده و آن را « سلطه عقلی یا شرعی بر مال یا نفس دیگری می دانند ؛ خواه این سلطه اصیل یا آنکه عارضی باشد . » [۱۶]
۳ ـ برخی حقوقدانان دیگر ولایت را قدرت و اختیاری دانسته اند که بموجب قانون به منظور اداره اموال و مواظبت شخص محجور به یک شخص واجد اهلیت داده می شود . [۱۷]
آنچه که در همه تعاریف بالا مشترک بوده و همه آنها را در یک دسته قرار می دهد ؛ سلطه ، اقتدار و اختیار دارنده ولایت است که نسبت به امور فرد تحت ولایت قابل اعمال است .
تعاریف اول و دوم واجد نقایص زیر می باشند :
اولا ؛ معلوم نیست ولی باید دارای چه شرایطی باشد چرا که طبق این تعاریف حتی یک محجور می تواند ولی شخص دیگری قرار گیرد . عمومیت « لفظ « کسی » بخوبی شاهد این مدعاست ؛ حال آنکه این نویسندگان قطعا برای یک فرد محجور نسبت به محجور دیگر قائل به ولایت نیستند .
ثانیا ؛ معلوم نیست فرد تحت ولایت آیا لزوما یک محجور است یا اینکه یک غیر محجور هم می تواند تحت ولایت قرار بگیرد . البته این ایراد قابل دفع است . با توجه به ولایت پدر و جد پدری بر دختر باکره بالغه که برخی فقهاء و حقوقدان قائل به آن هستند ، ثبوت ولایت بر یک غیر محجور هیچ استبعادی ندارد ، چرا که هیچ یک از ملاکهای حجر که عبارت از ضعف قوای دماغی و عدم امکان مصلحت اندیشی است در مورد او صدق نمی کند .
بنظر ما تعریف سوم فوق الذکر بیشتر می تواند با ملاکهای امروزی مورد قبول در ولایت سازگار باشد .
دسته دوم نویسندگان ولایت را « نمایندگی قهری یا قانونی پاره ای از اشخاص نسبت به کسانی که به علت ضعف دماغ یا اعسار ، امور مدنی آنها کلا یا بعضا بدست آن نماینده اداره می شود » دانسته اند . [۱۸]
آنچه که این تعریف را از تعاریف دسته اول ممتاز می گرداند ؛ عنصر « نمایندگی » مستتر در این تعریف است که با « اراده و سلطه » که عنصر مشترک تعاریف دسته اول بود ؛ متفاوت است .
گفتار دوم : واژگان مهر و مرتبط
در این گفتار به بیان خلاصه وار و موجزی از لغات و واژگانی که به بحث و تحقیق ما مرتبط هستند می پردازیم و معانی آنها را از نقطه نظر علمی و کاربردی می گذرانیم .
الف : حق
۱-معنای لغوی حق
در لسان العرب[۱۹] معنای حق ، چنین آمده است : حق نقیض باطل است و هرگاه گفته شود حق الامر یعنی آن امر محقق و ثابت شد. و الازهری[۲۰] حق را به معنای واجب آورده و کلمه حق درقرآن کریم  به  معنای ثبوت آمده است : « قال الذین حق علیهم القول » که حق در این آیه به معنای ثبوت میباشد و این کلمه درآیه ذیل به معنای ثبوت و وجوب آمده است . هر گاه بگویند : « استحق الشیء » یعنی ، حکم وجوب آن چیز را طلب کرد.و این لفظ در آیه ذیل نیز به همین معنا آمده است . « فان عثر علی انهما استحقا اثما» ؛ اگر اطلاع حاصل شد که آن دو شاهد با دروغ وخیانت، مرتکب گناه شده اند و طلب خیانت را بر خود واجب دانسته اند .
۲-معنای اصطلاحی حق
از نظر اصطلاحی حق ، عبارتست از « اموری که در قانون پیش بینی شده و لیکن افراد مجاز باشند که به قصد خود برخی از آنها را تغییر دهند؛ این امور قابل تغییر را حق گویند. »
آیا حق ، در حقیقت همان سلطنت است یا ملک ؟ ظاهر عبارت مرحوم سید در حاشیه مکاسب شیخ انصاری ، این است که حق ، مرتبه ضعیفی از خود ملک است : « نحو من السلطه و الملک » [۲۱]. ظاهرا شیخ انصاری ، حق را سلطنت معنا کرده است [۲۲]، شاید کسی بگوید که حق در هر جا معنای خاصی دارد ، همانگونه که شیخ محمد حسین اصفهانی گفته ، فرض دیگر اینکه حق ، اعتبار خاصی است در مقابل ملک و در مقابل سلطنت ، امام خمینی در مبحث بیع هم این نظر را انتخاب کرده است ، به نظر می رسد که حق اعتبار خاصی از ملک و سلطنت می باشد ، به همین جهت چند نکته لازم طرح شود :

 

برای دانلود متن کامل پایان نامه به سایت tinoz.ir مراجعه کنید.

 

 

    1. حق، مشترک معنوی است و با مضاف الیه خود معلوم می شود که چیست ، پس چون مشترک معنوی است اگر به تنهایی آمده باشد نمی شود گفت کدام معنی مراد است ( البته این مدنظر حقوق دانان هم می باشد )

 

    1. حق ، امری اعتباری است هرچند منشاء آن ، تکوینی و حقیقی باشد به نظر می رسد همه مسائل حقوقی با مسائل حقیقی مرتبط هستند و از موضوعات حقیقی و تکوینی ناشی می شوند ، با این حال اعتباریند.

 

    1. حق ، سلطنت نیست ، بلکه سلطنت ، بخشی از موضوع حق است ، همانطور که مالکیت ، منشاء سلطه است صاحب حق بودن هم منشاء سلطه می شود .

 

  1. حق ، ملک نیست ، زیرا گاهی از اوقات حق هست ، ولی ملک نیست ، مثل حق « سبق » در مسجد و مکانهای دیگر ، که ملک نیست ولی حق هست و از جمله آنها حق « تحجیر » هنوز ملک نشده ، ولی حق هست . [۲۳]

 

حق از سنخ توان و اختیار است ، یعنی توانستن با حق داشتن توام است . برخی زیر لوای حق ، از تکلیف صحبت می کنند و یا حق را به حکم مربوط می کنند . این گروه یا سودای انکار حق را دارند ، یا اینکه منشاء حق را با خود حق با هم در می آمیزند ، والا تکلیف و حق با هم جمع نمی شوند . تکلیف ، التزام و اجبار است ، در حالی که حق ملازمه با توان و اختیار دارد . [۲۴]
یکی از حقوق دانان بزرگ آلمانی به اسم وین شیلد می گوید : « حق عبارت است از سلطه و توانایی که به اراده شخص داده شده است . » [۲۵]
ممکن است صغیری از خود اراده نداشته باشد ، ولی حق داشته باشد . وجود حق ، غیر از صلاحیت اجراء و استیفاء حق است .
بطور کلی مشخصه های حق به چهار دسته تقسیم می شوند :
۱ ـ مشخصه اول اینکه حق از سنخ امتیاز و نفع برای صاحب حق است .
۲ ـ مشخصه دوم حق این است که حق به شخص تعلق پیدا می کند و قائم به اوست و نباید آن را به رابطه اجتماعی تعبیر کنیم .
 تصویر درباره جامعه شناسی و علوم اجتماعی
۳ ـ مشخصه سوم حق این است که تعلق حق به شخص ، با توان اختیار تصرف او ملازمه دارد و به عنوان قاعده می توان گفت قابل انتقال و اسقاط و وراثت است . البته بعضی از حقوق به دلایلی ، قابلیت انتقال به دیگران را ندارند ، مثل حق خیار که می گویند به شخص ثالث قابل انتقال نیست یا بعضی از حقوق که به شخص معین تعلق دارد و به دیگران نمی شود منتقل کرد ؛ مثل حق شفعه .
۴ ـ چهارمین مشخصه ای که می توان برای حق گفت ، این است که حق امتیاز حمایت شده است وبه طور معمول ، امکان مطالبه و طرح دعوا را به صاحبش می دهد ، در حقوق خصوصی. [۲۶]
ب : حکم
۱-معنای لغوی حکم
کلمه « حکم » در لغت عرب به معنای متعددی آمده است که از آن جمله است :

 

 

    1. قضاء : خواه قضاء الزام آور باشد یا نباشد و در « حَکَمَ بَینَهُم … « ای « قضی »[۲۷] و اسم فاعل آن ، حاکم است و جمع آن « احکام » است . و حکم و حکیم از اسماء خداوند است . و بعضی از اهل لغت ، مثل ازهری ، سیبویه و سلّار ، حکم را به قضاء و به عدل تعبیر نموده اند نه مطلق قضاء . [۲۸]

 

    1. فهم و درک : همانطور که خداوند منان در شان حضرت یحیی می فرماید : ( و اتیناه الحکم صبیا ) [۲۹]

 

  1. رجوع : « حکم فلان عن الشی » یعنی رجوع کرد . [۳۰]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *