دانلود پایان نامه

می کند و این سه نوع وابستگی تقریباٌ با سه مرحله ی متداخل مراقبت مادرانه، همبسته اند. سه مرحله ی مراقبت عبارت اند از “نگهداری150″،”همزیستی مادر و نوزاد”و”همزیستی مادر، نوزاد و پدر”.( وینی کات،1965،1960)

فرایند رسش
فرایند رسش، یا مراحل رشد، با نوع موفقیت مادرانه ساختاری در هم تنیده دارند و عبارت اند از گرایش هایی ارثی در کودک برای رشد مستمر این فرایند ها عبارت اند از انسجام ،تشخص151،و ارتباط یابی موضوعی.152 ، انسجام 153به سازمان یابی روز افزون فرد و بدل شدن به یک واحد اشاره دارد ،زیرا شخصیت در آغاز فاقد وحدت است. تشخص به شیوه استقرار روان فرد در بدن او ارجاع دارد. ارتباط یابی موضوعی نزد وینی کات، به برخورداری از احساس واقعی بودن و ارتباط داشتن با افراد و موضوع ها ی واقعی در محیط اشاره دارد( سنت کلر ،1940)
انواع مراقبت مادرانه
فرایند های رسش کودک را مراقبت والدین تسهیل می کند. محیط در قالب مراقبت والدین، نگهداری ، نوازش154 ، و ارائه موضوع 155 را برای کودک فراهم می آورد. طی دوره نگهداری، نوزاد آمیخته با مادر است و هنوز این توانایی را کسب نکرده است که موضوع ها را به مثابه اموری بیرون از خود ادراک کند. به تدریج ، نوزاد از حالت نا منسجم به نوعی انسجام ساخت یافته تحول می یابد. نوزاد به یک من و یک جز- من می یابد، ظرفیت روابط موضوعی در او بسط بیش‌تری پیدا می کند، ]یعنی[ رابطه با موضوع های ادراک شده، به شیوه ی ذهنی به رابطه با موضوع های ادراک شده به شیوه ی عینی بدل می شود. این تحول با پشت سر گذاشتن آمیختگی با مادر و جدا شدن از افراد، یا ارتباط برقرار کردن با او به مثابه موضوعی مجزا یا جز- من پیوند نزدیکی دارد. تحقق موفقیت آمیز این امر، نوزاد را از وهله ی نگهداری به وهله ی همزیستی می رساند. همزیستی وهله ای از رشد است که در آن کودک در مقام یک فرد به برقراری ارتباط با مادر در مقام یک موضوع بیرونی واقعی و متمایز از خود کودک می پردازد (وینی کات،1965،1960).

پیوند فزایند های رسش با مراقبت مادرانه
فرایند های رسش نوزاد با نوع و کیفیت تسهیلات 156مادرانه ارتباط نزدیکی دارد .بر این اساس، پیوند نزدیکی میان انسجام و نگهداری ، تشخص و نوازش، و برقراری رابطه ی موضوعی و ارائه موضوع وجود دارد.
انسجام و نگهداری
انسجام با کارکرد محیطی نگهداری ارتباط تنگاتنگی دارد. نگهداری تمامی اعمال معمول مراقبت از نوزاد در طول روز، به ویژه نگهداری جسمانی او در آغوش را که نشانه ی عشق اوست، شامل می شود. برخی از بزرگسالان نمی دانند چگونه نوزاد را نگه دارند و نوزاد اغلب در آغوش آن ها احساس نا امنی می کند و به گریه می افتد. نگهداری فرایند انسجام راتسهیل می کند و در نتیجه نوزاد به یک واحد وحدت یافته که در بدنی زندگی می کند-تبدیل می شود. انسجام اجزای روان شناختی نوزاد را گرد هم می آورد، و در مقابل چند پارگی 157وعدم انسجام 158روانشناختی قرار دارد. کارکرد اساسی محیط نگهدارنده این است که ضربه ها و تاثیرات غیر قابل کنترل و احساس پوچی را در نوزاد به حداقل برساند و احساسات مثبت واقعیت و وجود داشتن را در نوزاد شکل دهد. مراقبت خوب مادر، نوزاد را از این حس برخوردار می سازد که یک شخص است. (وینی کات،1960،1965)از دید وینی کات، مادر تا حدی از طریق انعکاس159 است که وجود کودک را متحقق می سازد. کودک زمانی که در چهره ی مادر می نگرد خودش را می بیند زیرا در نگاه مادر به فرزندش، آن چه او در فرزند می بیند در چهره اش تجلی می یابد. (برای مثال، لذتی که مادر از دیدن کودک می برد در چهره اش منعکس می شود و نوزاد با دیدن این لذت؛ احساس می کند که گویی خودش شادمان و خوب است). چیزی که مادر به کودک باز می تاباند، همان خود کودک است. گویی کودک با نگاه به چهره ی مادر، در آینه نگریسته و خود را دیده است.”وقتی می نگرم دیده می شوم پس هستم( وینی کات،1971).)

تشخص ونوازش
در میان امکانات محیط، نوازش شکلی از مراقبت والدین است که وحدت مستحکم ایگوی کودک با بدن اورا موجب می شود. وقتی والد بدن کودک را لمس می کند و با ملایمت بر آن دست می کشد، کودک همچون یک شخص در بدن خود مستقر می شود و ایگویی جسمی می پروراند که مبنای ایگوی اوست. نوازش جسمانی، ایگو و شخصیت کودک را چنان با بدن، کارکرد های بدن و حس های بدنی کودک متصل می سازد که هر نوع حس غریبگی و ناراحتی بر طرف می شود.وینی کات برای توصیف این فرایند پیوند یابی ایگو با بدن و سائق های مختلف اید و ارضا شدن شان ، اصطلاح تشخص را به کار می برد. اگر پیوند استوار میان ایگو و بدن از بین برود ممکن است حس نا معمول غیر واقعی بودن ونیز حس گسستگی از خود و دور بودن از بدن خود به فرد دست دهد.وینی کات برای اشاره به از دست رفتن این وحدت میان ایگو و بدن ،از اصطلاح تشخص زدایی160 بهره می جوید.(همان جا)
ارتباط موضوعی و ارائه ی موضوع
این شکل از مراقبت مادرانه مستلزم این است که مادر موضوع هایی را (پستان، بطری و….) عرضه کند؛ به شکلی که نحوه ی ارتباط کودک با واقعیت بیرونی و موضوع های خارجی در آینده را تعیین کند. کودک توقعی مبهم در خود می پروراند که از نوعی نیاز ریشه می گیرد. مادر رضایت بخش موضوعی ارائه می دهد که نیاز کودک را بر طرف می سازد، و در نتیجه رفته رفته در کودک دقیقاٌ نیاز به آن چه مادر می تواند ارائه دهد شکل می گیرد. وینی کات ارتباط نوزاد با مادر را رابطه مندی ایگو161 نام نهاد، به اعتقاد وینی کات همین رابطه مندی ایگو ماده سازنده ی دوستی و نیز ش
بکه ی انتقال162 است. حمایت مادر از ایگو، رشد نا یافتگی ایگوی نوزاد را متعادل می سازد. نوزاد تنها زمانی می تواند زندگی شخصی خود (و نه “خود”ی کاذب ) را کشف کند ، از حس واقعی بودن برخوردار شود و ظرفیت تنها بودن را در خود بپروراند، که کسی نزد او مهیا و حاضر باشد بی آنکه توقعی بر او عرضه دارد. همچنان که تجربه ی موضوع های خوب به نحو فزاینده ای در واقعیت درون روانی تثبیت می شود، نوزاد ظرفیت تنها بودن و احساس خرسندی در غیاب موضوع خارجی را به دست می آورد.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   پایان نامه درموردهمسان سازی، درونی سازی، روابط موضوعی، هویت یابی

دلبستگی
شیوه ی دیگر وینی کات برای تبیین رشد پرداختن به آن از وجه کیفیت وابستگی کودک به مادر است .مراحل رشد کودک خردسال عمیقاٌ با نوع کیفیت مراقبت مادرانه در هم تنیده اند. سه سطح وابستگی عبارت اند از وابستگی مطلق ، وابستگی نسبی و]وابستگی [به سوی استقلال.
وابستگی مطلق
طی این نخستین مرحله از رشد هیجانی نوزاد، مادر محیط مساعدی است که در وضعیت “دلمشغولی مادرانه ی نخستین “به سر می برد. مادر در نخستین هفته های حیات نوزاد، دلمشغولی اوست و نوزاد همچون بخشی از خود او می نماید کودک به مادر کاملاٌ وابسته است، تا حدی که حتی نسبت به مراقبت مادر اصلاٌ اگاه نیست. مادر نیز به دلیل پیوند های نزدیکی که با کودکش دارد، در نوعی حالت وابستگی به سر می برد. او غذا فراهم می کند، دمای آب حمام را می سنجد و محیط مورد نیاز کودک را برای او قراهم می آورد. بدین شکل مادر مانع تعرض وافعیت به کودک می شود. طی این دوره وابستگی مطلق ، مادر (یا جایگزین او ) باید خود را وقف مراقبت از کودک کند. مادر با سازگار کردن خود با نمو نوزاد ، کم کم و همان طور که کودک به سوی استقلال بیش تر حرکت می کند. زندگی و استقلال خود را باز می یابد.
وابستگی نسبی
آگاهی کودک نسبت به وابستگی اش به مادر در وضعیت وابستگی نسبی شکل می گیرد و این آگاهی موجب اضطراب می شود. در این مرحله میزان سازگاری مادر کاسته می شود و او تدریجاٌ به «خود بودگی» پیش از تولد نوزاد باز می گردد. همچنین کودک در این زمان می داند حضور مادر ضروری است؛ اکنون او به مادر نیازی آگاهانه دارد. در این وهله تقریباٌ از ماه ششم تا سال دوم به طول می انجامد. کودک کم کم به انسجام می رسد و بدین شکل به یک واحد یا «خود »ی واحد، شخصی تام؛ با یک درون و یک بیرون تبدیل می شود که در بدنی زندگی می کند واقعیت روانی شخص در درون او جای دارد و بیرون او همان جز- من است . تثبیت (وینی کات ،1965،1963) «من» مستلزم کسب این باور است که «هر چیز دیگری، من نیست» کارکرد محیطی نگهداری، انسجام یافتن فرد راتسهیل می کند و این حس را به وجود می آورد که « وجود داشتن مرا کسی دیده و درک کرده است » و «من شواهد مورد نیاز را برای این که مطمئن شوم همچون یک موجود شناخته شده ام دریافت می کنم(همچون چهره ای که در آینه دیده می شود) ».( وینی کات،1965،1962) نوزاد بهنجار تا زمانی طولانی اهمیت نمی دهد وجودش چند پاره است و یا کلی واحد، و این که در چهره ی مادر زندگی می کند یا در بدن خود، به تدریج و به طور طبیعی نوزاد به یک شخص بدل می شود و تمام تکه های وجودش را از حیث روان شنا ختی، با نوعی یکپارجه سازی خود، در شخص خود وحدت می‌بخشد.(وینی کات،1958،1945). یکپارچگی در برابر چند پارگی و عدم انسجام مطرح می شود .عدم انسجام در مقام نوعی دفاع، فراورده ی فعال تشتتی است که در غیاب حمایت مادرانه از ایگو در برابر اضطراب فراتر از درک کودک پدید می آید. اضطراب مورد بحث از نقصان نگهداری در مرحله‌ی وابستگی مطلق ناشی می شود( وینی کات، 1965،1962).
به سوی استفلال
نوزاد برای آن که بتواند بدون مراقبت واقعی سر کند، ابزارهایی می پروراند. او مکانیزم های ذهنی و درک عقلانی را بسط می دهد و به مشارکت بیش تر در اجتماع می پردازد کودک استقلالی حقیقی و نیز نوعی موجودیت تشخص یافته در حوزه ی رو به گسترش زندگی اجتماعی اش کسب می کند. این وهله بیانگر تلاش های کودک نوپا است و در دوران بلوغ و نوجوانی تداوم می یابد(وینی کات،1965،1963)
رشد ایگو
رویکرد دیگر وینی کات در بررسی رشد، ایگو است. نزد او این رشد تحت تاثیر محیط قرار دارد. او گاهی به رشد کودک و گاهی به رشد ایگو اشاره می کند. اصطلاح ایگو آن گونه که وینی کات به کار می رود، به «بخشی از شخصیت انسان رو به رشد، که تحت شرایط مساعد مایل است در کلی واحد به یکپارچگی برسد» دلالت دارد.(سنت کلر،1940)

نظریه روابط موضوعی هری گانتریپ
(ایگوی بازگشتی)
گانتریپ، تحلیلگر کارهای فیربرن و وینی کات،از طریق مرور و یکپارجه سازی مشتاقانه‌ی نظریات این دو درمانگر شهرت یافت.او هرگز تلاش نکرد نظریه‌ی تقسیم ایگو 163فیربرن و رویکرد مادر متعادل وینی کات را با مفهوم «ایگوی بازگشتی »خودش هم راستا جلوه دهد (کرینبرگ و میشل،1983،ترجمه حسینی،1390)
ایگوی بازگشتی
معروف ترین نوآوری گانتریپ در نظریه‌ی روابط موضوعی، مفهوم ایگوی بازگشتی یا واپس رونده است. به اعتقاد گانتریپ وقتی سائق اصلی و برانگیزاننده انسان، به سوی عقب نشینی و «بازگشت»164 در حرکت است. او اینگونه بحث می‌کند که وقتی موضوع های حقیقی ، محروم کننده باشند افراد به دنیای موضوع های درونی پناه می‌برند. با این وجود نظر به اینکه موضوع های درونی منعکس کننده‌ی جنبه های هیجانان انگیز و طرد کننده‌ی والدین‌اند. افراد متعاقباٌ از پناه بردن به موضوع های درونی نیز مایوس خواهند شد.
به نظر گانتریپ (1961)، ایگوی لیبیدویی فیربرن که مخزن تمام نیازهای برآورده نشده‌ی موضوعی
است یک تقسیم شدن دیگر را پشت سر می‌گذارد: در این تقسیم بندی آخر، یک بخش از ایگو همچنان به موضوع هیجان آور دلبسته می‌ماند ولی بخش دیگر – که همان ایگوی بازگشتی است – از موضوع هیجان انگیز جدا شده و از تمام موضوع جویی165‌هایی که به منظور کسب حداقل امنیت روانی تمنا می‌کرد، دست بر می‌دارد. از این گذر، بخشی از ایگو به ذهنیتی ایزوله شده و وضعیتی بی‌موضوعی پناه می برد. فضای بی‌موضوعی چیزی همانند تجریه‌ی افتراق (گسستگی)166 است. به اعتقاد گانتریپ اگر امید همچنان زنده باشد. ایگوی بازگشتی پس ازکناره‌گیری و واپس روی به دنیای حمایت انزوا، همچنان منتظر پیدایی یک انسان یا یک محیط پرورش دهنده 167می‌ماند. اما اگر امید کاملاٌ ناتوان شده باشد، ایگوی بازگشتی آرزوی مرگ خواهد کرد. به گفته گانتریپ (1969)پرورش دهنده والدینی مناسب، موجبات شکل‌دهی به شخصیت بالغ و متعالی را فراهم


دیدگاهتان را بنویسید